تبليغاتX
مرمر خانم
http://www.mypicx.com/11162009/ss/

نوشته شده توسط مریم انصاری زاده در دوشنبه 1388/08/25 ساعت 11:46 | لینک ثابت |
سلام بر همگی دوستان خوبم.

عید سعید فطر بر همه شمامبارک.

امیدوارم نماز و روزه هاتون قبول باشه.

نوشته شده توسط مریم انصاری زاده در سه شنبه 1388/06/31 ساعت 12:18 | لینک ثابت |

نگاه دقيقي به ميز كار خود بيندازيد . هم در خانه و هم در محل كار ، آن وقت از

خودتان بپرسيد :" چه جور آدمي در يك چنين جايي كار مي كند ؟ "

هر چقدر محيط كارتان تميزتر و مرتب تر باشد بيشتر احساس مثبت بودن ، خلاقيت و

 اعتماد به نفس مي كنيد . همين امروز تصميم بگيريد كه ميز كار و دفتر خود را 

كاملا تميز و مرتب كنيد تا هر بار كه پشت ميزتان مي نشينيد احساس كنيد كه

 فردي موثر ، كارآمد و آماده پبشروي و موفقيت هستيد .

قورباغه را قورت بده

نويسنده : برايان تريسي

نوشته شده توسط مریم انصاری زاده در سه شنبه 1388/06/24 ساعت 11:7 | لینک ثابت |

سلام . نماز و روزه هاتون قبول باشه . اميد وارم خدا هميشه و همه جا كمكتون كنه.

مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد

قضاي آسمانست اين و ديگرگون  نخواهد شد

مرا روز ازل كاري بجز رندي نفرمودند

هر آن قسمت كه آنجا شد كم و افزون نخواهد شد

مجال من همين باشد كه پنهان مهر او ورزم

كنار و بوس و آغوشش چگويم چون نخواهد شد

شراب لعل و جاي امن و يار مهربان ساقي

دلا كي به شود كارت اگر اكنون نخواهد شد

بيا تا در صف رندان ببانگ چنگ مي نوشيم

كه ساز شرع ازين افسانه بيقانون نخواهد شد

شبي مجنون بليلي گفت كي محبوب بي همتا

ترا عاشق شود پيدا ولي مجنون نخواهد شد

رقيب آزارها فرمود و جاي آشتي نگذاشت

مگر آه سحر خيزان سوي گردون نخواهد شد

بيا  تا  در  مي  صافيت راز دهر بنمايم

كه كار عشق ازين افسانه بي افسون نخواهد شد

مشو اي ديده نقش غم ز لوح سينه حافظ

كه زخم تير دلدار است و رنگ خون نخواهد شد

 

نوشته شده توسط مریم انصاری زاده در جمعه 1388/06/13 ساعت 13:12 | لینک ثابت |

 

كنارم ايستادي . بلنداي قامتت بر من سايه انداخت . نگاهم كردي .

صميميت در نگاهت موج ميزد . چقدر برق نگاهت را دوست داشتم .

راستي آن هاله نور اطرافت را از كجا آورده بودي كه مستت شدم . شب

 بود ولي خورشيد درونمان آسمان را روسفيد مي كرد . صداي بال

فرشتگان را شنيديم . كششي در روحم پديدار شد .  دستهايمان را به هم

داديم . قلاب دستهايمان ، عشقمان را به آسمان برد . گرماي دستت را

 از صميم جان احساس مي كردم . دوست داشتم زمان متوقف شود .

پيوندي با هم بستيم . مرا با شعله بوسه اي آتش زدي . كم كم دور شدي

اما مي دانستم جادوي عشق ، هر لحظه ما را بهم نزديكتر مي كند .

 

نوشته شده توسط مریم انصاری زاده در شنبه 1388/05/17 ساعت 6:35 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar